عبدالکریم پورکیان
پاییز فصل رنگ باختن نیست
تهران رسانه | پاییز، فصلِ رنگباختن نیست؛ فصلِ رنگآشکارکردن است.تابستان، برگها را سبز نگه میدارد؛ پاییز، حقیقتِ رنگینِ آنها را آشکار میکند.
هوالحکیم
پاییز؛ بهارِ عاشق
آهستهتر قدم بردار...
پاییز را نمیشود با شتاب دید؛
پاییز را باید آهسته زیست،
مثل غروب،
مثل یک خاطره،
مثل آخرین نگاهِ کسی که میدانی دوستش داری و نمیخواهی رفتنش را باور کنی.
در انتهای خیابان، جایی میان بوی خاک و خشخش برگها، جهان گویی لحظهای مکث کرده است.
نه از آنگونه مکث که نشانه خستگی باشد؛
بلکه مکثی شبیه نفسکشیدنِ عاشقی که پیش از گفتن آخرین کلمه، تمام خاطراتش را از برابر چشم میگذراند.
پاییز آمده است؛
با دستهایی پر از رنگ،
با چشمانی لبریز از باران،
با دلی که انگار تمام تابستان را دوست داشته و اکنون باید آرامآرام از آن دل بکند.
پاییز، فصل رفتن نیست؛
فصلِ فهمیدنِ معنای رفتن است.
او آمده تا به ما بیاموزد که هر برگ، پیش از آنکه بر زمین بیفتد، روزی سبزترین رؤیای یک درخت بوده است؛
و هر افتادن، الزاماً شکست نیست.
گاه، افتادن یعنی رسیدن به جایی که ریشهها آن را بهتر از شاخهها میشناسند.
درختان را نگاه کن...
چگونه بیهیاهو جامه از تن میگیرند.
نه فریادی، نه شکایتی، نه اعتراضی.
گویی سالهاست راز بزرگی را میدانند که ما هنوز در آغاز فهمیدن آنیم:
گاهی برای دوباره جوانهزدن، باید جرئتِ خالیشدن داشت.
برگها، یکییکی از شاخه جدا میشوند؛
اما هیچکدام شکستخورده نیستند.
هر برگ، نامهای است که درخت برای زمین نوشته است؛
نامهای به رنگ زرد، به رنگ سرخ، به رنگ طلاییِ غروب؛
و باد، پستچیِ خاموش این نامههاست.
چه زیباست این زبانِ بیواژه...
درخت چیزی نمیگوید،
اما هزاران برگ، داستانی را روایت میکنند که انسان با هزاران کلمه از گفتنش عاجز است.
پاییز، فصلِ رنگباختن نیست؛
فصلِ رنگآشکارکردن است.
تابستان، برگها را سبز نگه میدارد؛
پاییز، حقیقتِ رنگینِ آنها را آشکار میکند.
سبز که رفت،
زرد پدیدار شد؛
زرد که گذشت،
سرخیِ پنهانِ عشق سر برآورد؛
و میان این همه رنگ، زمین فهمید که زیبایی همیشه در ماندن نیست؛
گاهی در رها کردنِ باشکوه است.
باران پاییزی را دوست دارم...
باران پاییز شبیه بارانهای دیگر نیست.
انگار آسمان در پاییز، بیش از آنکه ببارد، یاد میکند.
هر قطره، خاطرهای است که از آسمان فرو میچکد؛
بر شیشه مینشیند،
راه میرود،
مکث میکند
و سرانجام، آرام در آغوش زمین گم میشود.
پنجرهها در پاییز، چشم میشوند؛
کوچهها، خاطره؛
چراغها، ستارههای نزدیک؛
و چای، گرمای کوچکی که انسان را به خانه، به مادر، به کودکی و به تمام چیزهایی که زمان از او ربوده است، بازمیگرداند.
پاییز، فصلِ بازگشتِ خاطرههاست.
در یک عصر پاییزی،
ممکن است ناگهان صدای کسی را در خشخش برگها بشنوی که سالهاست دیگر کنارت نیست.
ممکن است بوی باران، تو را به کوچهای ببرد که دیگر وجود ندارد.
ممکن است یک غروب نارنجی، پنجرهای قدیمی را در حافظهات باز کند و ناگهان بفهمی که بعضی آدمها هرگز از زندگی ما نمیروند؛
فقط از کنارمان میروند و درونمان میمانند.
پاییز، استادِ همین ماندنهای پنهان است.
او میداند که فراق همیشه پایان نیست؛
گاه، شکل دیگری از حضور است.
برای همین است که پاییز را فصلِ مرگ نامیدهاند،
بیآنکه بدانند مرگِ برگ،
آغازِ زندگیِ خاک است.
برگ میافتد تا خاک غنیتر شود؛
بذر خاموش میشود تا در بهار سر برآورد؛
زمین میخوابد تا دوباره آسمان را به شکوفه دعوت کند.
پس پاییز را اگر درست ببینی،
مرگ در آن نمیبینی؛
تولدِ پنهانِ بهار را میبینی.
شاید به همین دلیل است که پاییز، بهارِ عاشقان است.
عاشق، بهتر از هر کسی میداند که عشق، همیشه در شکفتن نیست؛
گاه در پژمردنِ یک گل برای حفظ عطرش است،
گاه در بدرقه کردن،
گاه در سکوت کردن،
گاه در بازکردن دستهایی که میتوانستند چیزی را نگه دارند اما انتخاب کردند آزادش کنند.
عشقِ واقعی، مالکیت نیست؛
امانتداریِ دل است.
و پاییز، این حقیقت را با برگها تمرین میکند.
هر برگ را که میگیرد،
پیش از آنکه رهایش کند،
تمام رنگهای جهان را به او میبخشد.
چه درس بزرگی است این:
گاهی باید چیزی را دوست داشته باشی و درست به همین دلیل، رهایش کنی.
غروبهای پاییزی نیز داستان دیگری دارند.
خورشید در پاییز دیرتر نمیرود؛
این دل ماست که رفتنش را بیشتر میبیند.
آسمان در آخرین لحظات روز،
سرخ میشود؛
گویی خورشید پیش از رفتن،
تمام خونِ دلش را بر صورت افق پاشیده است.
و افق،
با آن سرخیِ آرام،
شبیه چهره عاشقی میشود که هنوز لبخند میزند،
اگرچه در دلش هزار حرف ناگفته دارد.
پاییز، فصلِ سکوتهای پُرحرف است.
فصلِ نگاههایی که چیزی نمیگویند اما همهچیز را میگویند.
فصلِ نیمکتهای خیس،
کوچههای خلوت،
پنجرههای بخارگرفته،
کتابهای نیمهخوانده،
چایهای دیرهنگام
و دلهایی که بیآنکه بدانند چرا، بیشتر از همیشه به گذشته سر میزنند.
پاییز انسان را پیر نمیکند؛
او را عمیقتر میکند.
به ما یاد میدهد که زیبایی همیشه جوان و شاداب و پرهیاهو نیست.
گاهی زیبایی،
چهرهای است خسته،
اما باشکوه.
برگی است افتاده،
اما طلایی.
غروبی است رو به پایان،
اما فراموشنشدنی.
و عشقی است که شاید به وصال نرسیده،
اما هنوز در قلبی زنده است.
زمستان که از راه برسد،
رد پای پاییز را با برف خواهد پوشاند؛
اما هرگز نخواهد توانست آن را از حافظه زمین پاک کند.
چون پاییز،
پیش از رفتن،
خودش را در خاک نوشته است.
در ریشهها،
در رودها،
در بوی باران،
در خواب دانهها،
در بخار چای،
در آتش کرسی،
در انارِ شکافته،
در شب یلدا
و در قلب هر انسانی که هنوز میداند دوست داشتن، یعنی چه.
پاییز میرود؛
اما عشقش میماند.
چنانکه شب میرود و ستاره میماند،
چنانکه باران میگذرد و بوی خاک میماند،
چنانکه مسافر میرود و خاطرهاش در خانه باقی میماند.
پس ای پاییز...
آرام برو.
برگهایت را به زمین بسپار،
بارانت را به پنجره،
غروبت را به آسمان
و دلت را به ما.
برو،
اما بدان که هیچ فصلی بهتمامی نمیرود.
تو در نخستین برگِ بهار دوباره خواهی رویید؛
در نخستین باران، دوباره خواهی بارید؛
در نخستین انار، دوباره سرخ خواهی شد؛
و در نخستین غروبی که دلی عاشق پشت پنجره خواهد ایستاد،
دوباره خواهی آمد.
زیرا پاییز،
فقط نام یک فصل نیست.
پاییز، فلسفهای است که درختان آن را با برگهای خود مینویسند، باران آن را با اشک میخواند، باد آن را در کوچهها زمزمه میکند و انسان، دیر یا زود، آن را در زندگی خویش میآموزد:
هیچ رفتنی پایان نیست؛
اگر عشق، راهِ بازگشت را بلد باشد.
و شاید راز جاودانگی پاییز همین باشد:
او نمیمیرد؛
فقط از شاخهای به شاخه دیگرِ زمان میرود.
پاییز بهارِ عاشق است؛
بهاری که پیش از شکفتن،
هنرِ رها کردن را آموخته است.
عبدالکریم پورکیان احمدآبادی
- شنبه 1405/07/04 11:09
- گروه خبری : تریبون
- کد خبر : 9394
- چاپ
- منبع : تهران رسانه
